تبليغاتX
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو من در همه ی شهر غریبم

 

سلام

خب بازم اومدم

آره دیدمش اما اصلا بهش محل نمیدم

دیگه اصلا واسم مهم نیست

تا جاییم که بتونم کلاسایی که باهاشم و حذف میکنم

البته

کلاس فردا رو نمیشه

چون سایت دانشگاه فعلا بسته شده

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:23 توسط یه دیوونه| |

وای که چقد دلم واسه سعید تنگ شده

آخه سعید چرا نمیبینمت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من ترم تابستونی به چه امیدی ورداشتم؟؟؟؟؟؟؟

یعنی تو اینترنتم نمیای؟؟؟؟؟؟؟

پس چرا استاد پرسید کیا یا اینترنت سرو کار دارن دستت و بالا گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اشتباه دید بوده آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط یه دیوونه| |

وعشق..تنها عشق..

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد..

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

 

خیلی وقته که حوصله ی خودمم ندارم

نه فقط به خاطر سعید..به خاطر مسائل دیگه..

دلم واسش تنگ شده اما نمیخوام دیگه حرفی ازش بزنم

تنها جایی که میشه ازش حرف زد اینجا هست تو این دنیای مجازی

دنیای مجازی این تنها واژه ای هست که به ذهنم میرسه

یه پیله ای که واسه خودم ساختم واسه زمانی که خیلی احساس تنهایی میکنم

انقد دور این پیله میپیچم که خودم و گم کنم

حوصله ی نوشتن ندارم

راستی دیشب خوابش و دیدم!!

خوابم که ارزش تعریف کردن نداره چون همش خوابه یه رویا ‌ء

امتحاناتم شروع شده

هنوز ندیدمش...هر چند ببینمم دیگه فرقی نمیکنه...مثه همیشه که واسم فرقی نکرد و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد

دعا کنید واسم که امتحانام و خوب بدم

فعلا گوودبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:5 توسط یه دیوونه| |

سلام

شاید دیگه آپ نکنم

دیگه چی باید بگم؟؟اصلا چی دارم که بگم؟

معلوم نیست دیگه بیام یا نیام

برام دعا کنید

هم واسه امتحانات هم واسه.... 

 

 به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا

                                       تا مبادا ترک وردارد چینی نازک تنهایی من..

 

                                                                     به امید دیدار

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:51 توسط یه دیوونه| |

تصمیم گرفتم دیگه بی خیالش بشم

شاید دیوونه شدم..

اما این چیزایی که من میبینم اتفاقی نیست

همیشه با هوو در حال صحبت  هست

نمیگم خودش میره طرفش اما مهم اینه که باهم حرف میزنن درمورد چی نمیدونم!!

اما دیگه زدم توو فاز بیخیالی

یکی از دوستام گفت این دختره با دوستاش آمار میدن به سعید اینا

گفت هیچی پیششون نگین که صاف رفته کف دست پسرا

نمیدونم شاید درمورد منم بهش گفته باشه

این سری سعید و حیاط دانشگاه دیدم اصلا بهش محل ندادم با اخم از پیشش رد شدم

 نمیدونم این کارم درسته یا نه

اما واقعا ازش دلگیرم....

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:22 توسط یه دیوونه| |

 

سلام خوبین چطورین؟؟؟؟؟

دیشب میخواستم بیام آپ کنم حوصله نداشتم وقتم نداشتم

بزارین بگم چی شد

شنبه من رفتم دانشگاه کلاس داشتیم نمیدونم چرا مثه همیشه حوصله ی کلاس نشستن و شنیدن

اراجیف استاد و نداشتم

با دوستم نشستم و حرف زدیم

خلاصه ساعت ۱:۴۵ دقیقه همین حدودا بود داشتیم حرف میزدیم که خانووم هوو با دارودستش اومدن

نزدیک ما واستادن هی حرف زدن

من و دوستم گوشامون و تیزوندیم که بفهمیم چی میگم که شنیدم هی سعید سعید میکنن

آقا کارد میزدی خونم در نمیومد

من و دوستم اینجوری فهمیدم که خانوم منتظر سعید هس که بیاد ظاهرا می خواست یه چیزی بهش بگه

نمیدونم چی اما گفتش که کنار کلاس نمیشه بچه ها هستن تابلو میشه

خلاصه دوستای سعید اومدن اینا رفتن کنار راه پله منتظر سعید وایستادن

بعد رفتن پایین

من و دوستم هر دو حرص میخوردیم منم به دوستم گفتم غلط نکنم یا می خواد شماره بگیره یا پیشنهاد بده به سعید

دوستم می گفت خاک تو سزش بریزم که خجالت نمیکشه

خلاصه خبری از سعید نشد و اینا دس از پا دراز تر اومدن رفتن کلاس

۵ دقیقه بعد از رفتن استاد سعید تازه اومد

خیالم راحت شد اما گفتم بعر کلاس یه دسته گلی آب میده

اومدیم خونه و من هی حرص خوردم بماند که وقتی اون دختره رو دیدم گریه ام گرفته بود

و اما دیروز..

سعید هنوز نیومده بود اما دوستاش بودن این دختره با گروهش رفتن با دوست سعید حرفیدن

انگار یه گندی بالا آوردن که حرف از عذر خواهی بود

رفتیم کلاس سعید منم باز ۲ دقیقه دیر کرد

اما انگار عصبی بود..ناراحت بود یه جوری بود

موقع آنتراک رفتیم بیرون از کلاس یه گوشه واستادیم حرف میزدیم دوستام ازش فیلم گرفتن

یه گوشه به دیوار تکیه داده بود تو فکر بود...اصلا با دوستاش نمیگفت نمی خندید!!

شیطونی کردیم و فیلم و ازش گرفتیم انقد قربونش رفتم

بعد که ملاس تموم شد و ما رفتیم رد کارمون

خلاصه اینکه دقیق نفهمیدم چی شد اما خدا کنه سعید یه جواب توو دهنی خور بهش داده باشه

هفته ی دیگه جلسه ی آخره کلاسمون

اگه دیگه نبینمش نمیدونم دیگه از چی بنویسم

اصلا فکر نمیکنم دیگه آپ کنم

خدا کنه همه چی درست بشه

                                                            دعام کنید...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:37 توسط یه دیوونه| |

غربتم رو آشنایی کن بهارم

          روزام و دریاب عزیز دور شد قطارم

                   تنها یک ثانیه عاشقی به جز این

                             هیچ توقعی از این روزا ندارم

                                                              توی تاریکی شب مهتاب من باش

                                                   تو بمون تعبیر خوب خواب من باش

                                          تو که می دونی بدون تو میمیرم

                                انتهای قصه ی عذاب من باش

 

پ.ن :دیشب خواب سعیدم و دیدم

چه خواب قشنگی بود کاش واقعیت داشت.....

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:21 توسط یه دیوونه|

 

من دیگه کم کم دارم دیوونه میشم

آخه من نمیدونم چرا انقد بد شانسم!!!!!!

بابا یکی نیست به من بگه این همه پسر تو دانشگاه بی صاحاب ما ریخته چرا این دختره(خانوم هوو)

باید دست بزاره رو سعید من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب یکی نیست بگه دختره برو رد کارت برو دنبال یه پسر دیگه چی از جون من و سعیدم می خوای که

عین بختک افتادی وسط....

این خانووم هوو تقریبا میدونست که من سعید و دوست دارم

۱ بار یادمه یه چیزی در مورد سعید گفت من بهم برخورد بهش گفتم اینجوری حرف نزن

تعجب کرد گفت خوب توو نخشم منم آی حرصم گرفت

دوست عزیزم برگشت گفت بی خود کردی اون مال دوستمه

از اون موقع خانووم هوو شد هوو

هر سری سعید اومد روبه روم واستاد اینم اومد کنارم واستاد

عجب کنه ای هست بابا

امروز توو حیاط بودم با دوستام نشسته بودیم رو نیمکت

سعید اینا کلاسشون تموم شد اومدن بیرون بعدش خانووم خانووما اومد بیرون برگشت به سعیدم

یه چیزی گفت

نمیدونم موضوع صحبتشون چی بود اما یه ۲ـ۳ دقیقه طول کشید

من که دیگه باید حدس بزنید اون لحظه چه حالی شدم

سعید من بعد صحبتش رفت پشت ساختمون این دختره هم خبر مرگش رفت خونه

۱ بار دیگه هم من دیدم دختره رفت طرف سعید بهش یه چیزی گفت بعد سعید مثه امروز از کنار من نرفت

از پشت ساختمون رفت در صورتی که همیشه از روبه زوی ما رد میشد(از من ججالت میکشیده حتما)

اعتماد به نفس و حال کردین؟؟؟؟

رفتم توو کلاس همش فکرم درگیر بود

به دوستم گفتم به نظرت سعید با اون دوست شده؟؟؟؟؟؟

گفت مطمئنم سعید با کسی دوست نمیشه اگه بشه مطمئن باش با این نمیشه

گفت تو سعی کن مثه اون دختره خودت  کوچیک نکنی مطمئن باش سعید دنبال یه دختر تک میره

نمیدونم حرف دوستم از رو دلسوزی بود یا جدی؟!!!

اما خیلی دلم گرفته....

کاش اون دختره نبود تا من خیالم راحت باشه

دعام کنید خیلی میترسم...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:32 توسط یه دیوونه| |

 

چه سلامی چه علیکی

اعصاب ندارم اصلا

همش یه کلاس با سعیدم بودم اون کلاسم امروز تشکیل نشد

بگم این استاده رو خدا چیکارش نکنه

الهی من بمیــــــــــــــــــــــــــــــــــرم سعیدم و دیروز دیدم

قربونش برم پاهاش درد میکرد نمیتونست خوب راه بره الهی من فداش بشم

اگه دوستام جلومو نمیکرفتن میرفتم جلو میگفتم سعید پات چی شده؟؟؟؟؟؟؟

دوستم گفت می خوام ببینم سعید نگات میکنه بازم یا نه؟

بعد کلاسشون تموم شد فقط یه بار همدیگرو نگاه کردیم بعد سرم و انداختم پایین

دوستم گفت وای ۲ بار نگات کرد ولی تو حواست نبود

دوستم میگغت بابا این هیشکی و نگاه نمیکنه وقتی تورونگاه میکنه منظوری داره اما نمیتونه بگه

دوستای منم امادواری میدناااااااااااااااااا

اگه بدونین چه معصومه نگاهش

اصلا مظلومانه نگاه میکنه بدون هیچ منظور بدی

همیناش من و دیوونه تر میکنه

عاشقتـــــــــــــــــــــــــــــــم سعیدم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:5 توسط یه دیوونه| |

«خدایا کفر نمیگویم چه می خواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی..

خداوندا تو مسئولی...

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است!

برای کسی که انسان است و از احساس سرشار است»

 

دارم دیوونه میشم

چند روز پیش یه اتفاقی واسم افتاد!

یکی از دوستای نتی به آی دی من پیام داد خودش و جای یکی از بچه های دانشگاه معرفی کرد

گفت من و میشناسی همکلاسیم و از این چرندیات

من احمق و ساده خودم و گول زدم که شاید سعید باشه آخه اون چیزایی که گفت فقط با شرایط سعید

جور در میومد!!

۱ هفته من و خر فرض کرد و گفت باید حضوری ببینمت و من باور کردم

دیشب با کمال پر روویی گفت یه چیزی بگم من و نمیزنی؟؟؟؟؟

گفتم چی؟؟؟؟؟

گفت اون آی دی من بودم می خواستم امتحانت کنم ببینم تغییر کردی یا نه

وقتی این حرف و زد داشتم دیوونه میشدم

همه ی اون آرزووهایی که تو ذهنم ساختم خراب شد

گریه گردم تا خود صبح گریه کردم......

اون حق نداشت با من اینکار و کنه ...دارم دیوونه میشم

شما بگین حق این کار و داشت؟؟؟؟؟

آخه چرا من انقدر بد بختم؟چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟

دوستم میگه من مطمئنم سعید تورو دوست داره چون تاحالا یه بارم من و بقیه رو نگاه نکرده اما تورو

همیشه زیر نظر داره...

دارم میمیرم نمیتونم دیگه تحمل کنم

نمیتونم دیگه برم دانشگاه و ببینمش....

خدایا کمـــــــــــــــــــــــــــــــکم کن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:40 توسط یه دیوونه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ